حاشیهنگاری| ما معمولیها خودمان آمدیم
دسته بندی: اجتماعی، اخبار برگزیده، اخبار پین شده، میهن
از 9 شب توی راه بودیم و 5 صبح رسیدیم تهران بعد از سخنرانی هم یکراست و بیمعطلی برمیگردیم شهرمان. خدا میداند که خدا خدا میکردم قسمتم شود و بیایم. دفعه اولم است. بعضی طعنه میزنند که شاید پولی، وعده ای به ما دادهاند. میخواهم بگویم من یکی حتی حاضر بودم از جیب هزینه کنم تا نوبتم شود…
به گزارش قدس آنلاین:
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: ساعت 5 صبح روز چهاردهم خرداد است و فضای شبستان حرم امام خمینی (ره) در سی و چهارمین سالگرد رحلت او پر از جمعیت و تماشایی شده است. جمعیت وارد صحن و شبستان میشود و مأموران انتظامات سعی میکنند نظم برنامه را به دست بگیرند.
«راستش من 2-3 شبی بود که بیمارداری میکردم و نخوابیده بودم به خودم میگفتم همان حوالی سخنرانی رهبر بیایم و زود برگردم اما میترسیدم جا برای نشستن پیدا نکنم. چشمان پیاله خوابم را میبینی؟! با خودم گفتم بیایم حرم همین جا یک گوشه پهن میشوم از خواب روی زمین اما صدای این مردم را میشنوی، شعارهایشان خواب را از سر آدم که میپراند، هیچ! لرزه هم به جانت میاندازد. میلرزی از این همه عقیده از این همه پای کار بودن بقیه و عقب ماندن خودت.»
این وصف حال یکی از هزاران نفری است که شده عضوی از جمعیت مملو در حرم. بعد از چشمان «رقیه» به چشمان بقیه خانمها هم نگاه میکنم به خصوص مسافران شهرستانی. کمخوابی و خستگی از سر و رویشان میبارد اما کم نمیآورند. یکنفس و همین که پایشان به صحن و شبستان باز میشود و جایی برای نشستن پیدا میکنند شروع میکنند به شعار و همنفسی با بقیه جمع. چشم دوختهاند به پرده آبی جایگاه سخنرانی. بعضی هم زل زدهاند به شبکههای مزار امام خمینی (ره). خادمها میخواهند جمعیت فشرده را پخش کنند اما کسی حاضر نیست پشت ستونهای قطور و فراوان شبستان بنشیند. میگویند که این همه راه نیامدهایم تا پشت ستون محو شویم و رهبر را نبینیم. یکی از خادمها میگوید: «مهم نفس حضور شماست عزیزانم.» کم کم، راضی میشوند و مینشینند.
ساعت 6:30 صبح است. مردم حاضر در شبستان طوری یا علی، یا حسین و حیدر حیدر صدا میکنند که به گمانت صلاة ظهر است و دهه اول محرم. بعضیها یک گوشه صحن بدنشان را جمع کرده اند، طوری که مانع رفت و آمد کسی نباشند، گوشهای دراز کشیدهاند. مسافران شهرستانی حرم امام خمینی (ره) همین دیشب از شهرستان راهی شدند تا صبح اول وقت اینجا باشند. خستگی راه را اینطور از بدنشان میگیرند. «خدیجه پندگیر» معلم شهر بابل هم محو تماشای حرم شده است. همراه همکاروانیهایشان از شمال آمدهاند با اتوبوس. عید هم در مشهد در مراسم سخنرانی رهبر حضور داشتهاند و با این میشود دومین باری که به قول خودش آمده زیر همان طاق و سقفی نفس بکشد که رهبر سخنرانی میکند و نفس میکشد.مادر دو دختر جوان است که بین جمعیت نشستهاند و میگوید که دخترها گفتهاند اگر ما را نبری حرم، خودمان با کاروان میرویم تهران البته با اجازهات مادر جان!
میگویم غیر از این همنفسی تو را چه چیز دیگری کشانده اینجا و میگوید:« مادربزرگم و مادرم همیشه از محدودیتهایی که به خاطر محجبه بودن در زمان شاه داشتند و هر جایی نمیشد رفت، حرف میزدند و اینکه وقتی انقلاب شد، توانستند به آن امنیت و آزادی دلخواهشان برسند و در جامعه فعال باشند آن هم با حجاب. من آمدهام با حضورم در اینجا از این نعمت مراقبت و خدا را شکر کنم.»
چشمان خانم معلم برق میزند و دلیل این وجد را میپرسم: « پاییز سال قبل که جامعه آن طور شلوغ شد و میدیدم که متأسفانه بعضی از شاگردانم از راه درست خارج میشدند غم روی دلم و سرم آوار میشد. امروز اما با دیدن این همه دختر و پسر جوان و نوجوان که اتفاقا صفهای اول را پر کردهاند حالم خیلی خوب شد به آینده ایران امیدوار شدم. با چند نفرشان گپ زدم و دیدم جوانانی با انگیزه و آگاه هستند. راه را میشناسند و همین جور از سر عاطفی شدن نیامدهاند اینجا. مثل کهنه سربازها حرف میزنند.»پندگیر، روسری سبزی که پوشیده را محکم میکند و یک گوشه میایستد: « نفسم توی جمعیت زیاد زود میگیرد به خصوص چنین جمعیتی.» دلم میخواهد عکس او را بگیرم اما دوست دارد در عکس همکاروانیهایش که با اتوبوس آمده هم باشند.
از تمام بساط خبرنگاری اجازه داشتم کاغذ و خودکارم را ببرم داخل شبستان. همان چند دقیقه اول، دست کم 10، 15 نفری میآیند جلو و میگویند خانم! یک برگه هم میدید به ما نامه بنویسیم و میگویم که این برای کارم لازم است. دلم نمیآید دست رد به سینه چند نفرشان بزنم. یکی از آنها «اسماء توفیقی است» که 21 سال دارد. میگویم: «کاغذ و خودکار امانت به شرطی که بگویی میخواهی چه بنویسی!»
میخندد و میگوید که خیلی خصوصی هم نیست. برای رهبرم نامه مینویسم برای همان آقایی که ما بسیجیهای دانشگاه هر وقت کم میآوریم باز خودش و حرفهایش چراغ راهمان میشود.» نم توی چشمانش میگوید که با دختری شعارزده روبهرو نیستم و قلبش را کلمه کرده و جمله بسته است با این حال میگویم:« برویم سراغ نامه؛ خواسته شخصی داری، وام، کار یا …؟» یکی از میان جمع میگوید:« اینجوری سوال میپرسی فکر نکنند خبرنگار خارجی هستی! آخه کسی میآید اینجا برای اینجور چیزها؟!» حق دارد اما من باید بپرسم. بالاخره چه کسی به این شبههها جواب بدهد بهتر از اسماء.
دختر جوان میگوید: «دانشجوی علوم تربیتی هستم در نامهام مینویسم مسؤولان فکری به حال اشتغال و آینده ما جوانان کنند. اگر قرار است انقلاب حفظ شود کدام امانتدار بهتر از همین جوانهای انقلابی که از کف جامعه آمدهاند. درد و درمان را خوب میشناسند. ما جوانان مطالبه نکنیم چه کسی بکند؟ بار اولم است که آمدهام اینجا از بین حرف مردم متوجه شدهام این نامهها واقعا خوانده میشود و اثر دارد. من هم دلم خواست یکی بنویسم نه برای خودم که از طرف همه ما جوانهای این جامعه.»
پوست صورتش را آفتاب سوزانده و چروک شده است زیر چشمانش. مردمک چشمان سیاهش اما آنقدر انرژی دارد که فکر میکنی، میخندند. «هاجر عبداللهی» 52 ساله از «مُهر» از توابع «لارستان» به حرم امام (ره) آمده واین بار دوم است که شرکت میکند در این مراسم. میپرسم: «هاجر جان! اول صبح و این همه انرژی؟» میخندد و میگوید: «مادر 4 پسر و 2 دخترم. بچههایم خسته که میشوند، میگویند مامان هاجر آدم به صورتت به چشمانت نگاه میکند، غم یادش میرود.» این حرفهایش یعنی درست تشخیص دادهام این نشاط را.
خودشان که اتوبوسی می روند
میگویم که این آمدن و رفتن مردم به حرم امام(ره)، این بعد از سی و چهار سال هنوز مراسم ارتحال برگزار کردن به نظرش چقدر مردمی است؟ میگوید: «چرا، میپرسی نگاه کن! اصلا به قول یک عده این مردم را با اتوبوس آوردهاند. آمدن جمعیت کافی بود دیگر! ببین این جماعت یک دقیقه ساکت نمیشود. رهبر 2، 3 ساعت دیگر قرار است سخنرانی کند، اما اینها از یک ساعت قبل تا الان یک نفس شعار انقلابی میدهند.» انگار که چیزی یادش افتاده باشد: «اگر اتوبوسی آمدن و رفتن بد است خود این خارجیها چرا با اتوبوس میرفتند علیه انقلاب ما تظاهرات. آن هم در مملکت غریبه؟ تازه ساندیس هم می خوردند.» طناز و صریح است و میگوید: «به ما ساندیس ندادند، چای دادند…» خودش و اطرافیانش پقی می زدند زیر خنده.
