۶۰ سال تدریس، ۲۰هزار صفحه تألیف
دسته بندی: گفت و گو، میهن
در آن زمان روال چنین بود که از کودکان هفتساله آزمونی بهعمل میآمد و چنانچه بین آنها کسی پیدا میشد که در خواندن قرآن توانایی خوبی داشت، او را بهجای کلاس اول، در کلاس دوم ثبتنام میکردند و من در زمره چنین کودکانی قرار داشتم…
همسخنی با بزرگان که عمری را مجاهدانه در خدمت علم و فضل و ادب صرف کردهاند، خودش فضیلتی است که نباید گذاشت بهفراموشی سپرده شود. شهر مقدس مشهد نیز بهبرکت وجود بارگاه منور عالمآلمحمد(ع) در تاریخ درخشان خود همواره محل و محمل علم و فضل و ادب بوده است و یکی از مهمترین پایگاههای حضور دانشمندان و متخصصان علوم مختلف بهشمار میآمده است.
حوزههای علمیه و مراکز علمی قدیم و جدید بخش مهمی از تاریخ فرهنگی این شهر مقدساند و امروز نیز حوزهها و دانشگاهها محل آمدوشد بزرگانیاند که وجودشان را باید قدر دانست؛ بزرگانی که عمر خویش را صرف تحصیل و تدریس و تألیف کردهاند و اینک ما میتوانیم از خرمن دانش ایشان خوشه برچینیم.
آنچه در ادامه میخوانید، بخش نخست از یک مصاحبه بسیار مفصل است که با استاد ارجمند و مترجم نامدار معاصر دکتر محمود مهدویدامغانی داشتم؛ مصاحبهای که استاد در آن بهتفصیل از زندگی شخصی و علمی خود سخن گفت و به بیان خاطراتی از دوران پرفرازونشیب حیاتش پرداخت. ارزش این خاطرات، تنها به معرفی کامل و جامع دکتر محمود مهدویدامغانی نیست؛ او که از مفاخر علمی ایران در عصر حاضر است، در خاطرات و سخنانش به گوشههایی ناشنیده و حتی ناگفته از تاریخ معاصر ایران اشاره میکند؛ خاطراتی که بازهای گسترده را، از دوره پهلوی اول تا سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بر میگیرد. مناسبت انتشار این مصاحبه طولانی و خواندنی، سالروز تولد این استاد ارجمند و نامدار است. او دیروز وارد هشتادونهمین سال عمر پربار خود شده است. در بخش نخست مصاحبه، استاد به معرفی خود، خاندان و آثار علمیاش میپردازد که شما را به مطالعه آن دعوت میکنم.
استاد، گفتوگو با حضرتعالی برای بنده و دوستانم افتخار و سعادتی است. ممنونم که پذیرفتید و وقت گرانبهای خودتان را در اختیار ما قرار دادید. هرچند شما بهدلیل آثار پرتعداد و ارزشمندی همچون ترجمه «مغازی واقدی» یا «الجمل»، در بین اهل فضل شهرت فراوان دارید و همگان از آنچه پروردهاید، بهرهها بردهاند، اما شاید آشنایی آنها با صاحب این قلم پرمغز و شیوا، چندان جامع و کامل نباشد. بههمین دلیل میخواهم جسارت کنم و از حضرتتان بخواهم که مختصری درباره زندگی شخصی و علمیتان بگویید تا فتح بابی برای بقیه پرسشهای ما باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم. ابتدا باید از شما برادر فرهیخته و همکاران زحمتکشتان که وقتی را در این راه صرف میکنید، سپاسگزاری کنم. بنده محمود مهدویدامغانی هستم. در ظهر روز چهارشنبه، دهم ذیالحجه سال ۱۳۵۴قمری برابر با ۱۳ اسفندماه سال۱۳۱۴ بهدنیا آمدم. البته بعدها بهمناسبت اینکه از نظر نظاموظیفه که در آن زمان دشواریهای فراوانی داشت آسوده باشم، تاریخ تولد مرا در شناسنامه ۱۲ فروردین ۱۳۱۵ ثبت کردند. ما در محله نوغان قدیم، انتهای بازارچه «حاجآقاجان» در کوچهای بهنام «ضیاء» زندگی میکردیم. از پنج تا هفتسالگی در مکتبخانه قرآن را فرا گرفتم؛ آن هم نزد بانویی دینباور، شریف و متدین، بهنام «معصومه حدیدهعرب». بانویی که عواطف او را نسبت به خودم هرگز از یاد نمیبرم؛ عواطفی که در شکلگرفتن شخصیت کودکی من و همه کسانی که در مکتبخانه او حاضر میشدند، نقش ویژه داشت. چه ایام خوشی در مکتبخانه سپری شد. حتی امروز، هر آنچه از قرآن دارم، از زحمات آن بانوی بزرگوار است که پروردگار او را غریق رحمت کند. مادرشوهر این بانوی صالحه، ترکزبان بود و او را «گلین» میخواند و ما نیز بر همین اساس وی را «گلینخانم» میخواندیم. با پایانیافتن دوره فراگیری قرآن کریم، نام مرا در دبستان «غزالی» مشهد نوشتند. در آن زمان روال چنین بود که از کودکان هفتساله آزمونی بهعمل میآمد و چنانچه بین آنها کسی پیدا میشد که در خواندن قرآن توانایی خوبی داشت، او را بهجای کلاس اول، در کلاس دوم ثبتنام میکردند و من در زمره چنین کودکانی قرار داشتم و دبستان را از کلاس دوم آغاز کردم. دوره دبستان یا بهقول امروزیها دوره ابتدایی من تا سال ۱۳۲۸خورشیدی طول کشید. بعد از آن وارد دبیرستان فردوسی شدم و بین سالهای ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۴خورشیدی در این دبیرستان مشغول به تحصیل بودم.
رشته تحصیلی شما در دبیرستان چه بود؟
من در رشته طبیعی که امروزه به آن «علوم تجربی» میگویند، درس خواندم و بنا بود در دانشگاه، پزشکی بخوانم. رفتم برای آزمون ورودی دانشکده پزشکی. در آن آزمون، شیمی را ۳ و فیزیولوژی حیوانی و گیاهی را ۱۹ و ۱۸ گرفتم. به من گفتند اگر کسی از شیمی ۳ بگیرد، در داروسازی و پزشکی عقب خواهد ماند. تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم. آن زمان تغییردادن رشته کار سختی نبود. رفتم به دبیرستان شاهرضا و در آنجا رشته علومانسانی یا بهقول آن دوره «ادبی» خواندم. لازم است بهمناسبت یادکرد از این اتفاقات زندگیام، یادی از استادان فقیدم در دوره دبیرستان هم داشته باشم؛ افرادی مانند روانشاد «عباس کفایی» رئیس دبیرستان فردوسی، مرحوم «محمد زوار» رئیس دبیرستان شاهرضا و البته استاد عزیزی که لطف بسیار در حقم داشت یعنی روانشاد «محمدتقی شریعتیمزینانی». او از شاگردان پدرم بود و مدتها در محضر درس ایشان حضور پیدا میکرد. مرحوم شریعتی به بنده عنایت خاصی داشت که شاید بخشی از آن به همین ارتباط علمی با مرحوم پدرم مربوط میشد. بهلطف آن بزرگواران، ایام خوشی در دبیرستان سپری شد تا اینکه در خردادماه سال ۱۳۳۵خورشیدی موفق به گرفتن دیپلم ادبی شدم و در رشته علومانسانی در آزمون ورودی دانشگاه ثبتنام و شرکت کردم. شکر خدا برای همه رشتههای علوم انسانی نمره لازم را بهدست آوردم. در آن زمان، استاد دکتر علیاکبر فیاض، رئیس دانشکده ادبیات و سرپرست دانشکده الهیات مشهد به من توصیه کردند که در مشهد تحصیل نکنم و برای تکمیل دانش به دانشگاه تهران بروم و چنین کردم. در دانشگاه تهران، در رشته ادبیات فارسی تحصیل و در خرداد سال ۱۳۳۸خورشیدی، لیسانس خودم را از این دانشگاه دریافت کردم. بعد از اخذ لیسانس به مشهد بازگشتم و بهعنوان کتابدار دانشگاه مشهد استخدام شدم. مدتی بعد، روانشاد دکتر سامیراد به من گفتند که چون در دانشکده معقولومنقول (الهیات) کسی برای اداره امور کتابخانه نیست و از طرفی لازم است که به این بخش سروسامانی داده شود، به کتابخانه دانشکده معقولومنقول بروم و ضمناً گاهی تدریس هم داشته باشم. من تا سال ۱۳۴۴خورشیدی در دانشکده معقولومنقول بودم و در کنار کتابداری، دروس ادبیات فارسی را هم درس میدادم. در این سال، در آزمون ورودی مقطع دکترا شرکت کردم و پذیرفته شدم و از آنجا که پذیرفتهشده آن سال فقط یک نفر بود، تحصیل من از سال ۱۳۴۵خورشیدی آغاز شد و تا سال ۱۳۴۷خورشیدی طول کشید. عنوان رساله دکترای من تصحیح و پژوهش در «دیوان ابوالفرج رونی» بود. پس از اخذ درجه دکترا به مشهد آمدم و استادیار دانشگاه مشهد شدم. دکتر اسماعیلبیگی، استاد برجسته فیزیک که در آن زمان ریاست دانشگاه مشهد را برعهده داشت و از مردان بسیار شایسته و صالح بود، به من پیشنهاد کرد که به دانشکده معقولومنقول بروم؛ دانشکدهای که بهتدریج نامش به الهیات تغییر کرد. این دانشکده تشکیلات بسیار کوچکی در یک خانه اجارهای واقع در خیابان دانش مشهد داشت؛ خانهای با چهار اتاق که کلاسها در دو اتاق آن برگزار میشد. از دانشجویان آن دوره، برخی را بهیاد دارم. بسیاری از آنها متأسفانه مرحوم شدهاند. افرادی مانند روانشادان آستانهپرست و محمدعلی تولایی که پروردگار روح همه آنها را قرین آرامش ابدی کند، در دانشکده الهیات آن دوره تحصیل میکردند. تا سال ۱۳۶۱خورشیدی در دانشکده الهیات حضور داشتم و بعد در این سال، هم بهتقاضای خودم و هم به این مناسبت که افکارم خیلی با افکار عزیزان هماهنگی نداشت، بازنشسته شدم. البته به بنده اظهار لطفی کردند و با دو درجه تنزل از رتبه هشتم دانشیاری به رتبه ششم استادیاری بازنشستهام کردند. بهیاد دارم که مرحوم غفوریفرد، استاندار وقت خراسان، شبی با من تماس گرفت و گفت: «از شما خواهش میکنم که به این اقدام و حکم اعتراض کنید!» به ایشان عرض کردم که البته اعتراض نخواهم کرد. از نظر من، آن اتفاق مصداق این شعر حافظ برایم بود که فرموده است: «چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/ آن شب قدر که این تازه براتم دادند». از این فرصت ارزنده برای ترجمه و تألیف استفاده کردم.

